هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )
65
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )
مىكنند . گفتيم بليت خريده ، براى يك ماتينه با مادام ماركويچ برويم . روز قبل ، قصهء او را كه نوشتهاند ، خواندم ، كه در وقت بازى خوب بفهمم . خيلى بامزه است . روز پنجشنبه ، كه بنا بود برويم ، مادام ماركويچ با پسرش كه دوازده ساله است ، از صبح يعنى قبل از ظهر آمدند . نهار خورده و زودتر روانه شديم . رسيديم [ و ] داخل تئاتر شديم . تازه شروع شده بود . جاى خوبى برايمان گرفته بودند . وسط و روبرو بود . نشستيم . خيلى خوب پيسى « 1 » است . خيلى بامزه و خندهدار بود . كسى است كه « سلامت » است ، ولى هميشه خيال مىكند [ كه ] « ناخوش » است . اسم اين بازى ناخوشخيالى است . يكى دو مرتبه ، براى « راحت » پرده كه مىافتاد ، مردم بيرون مىرفتند . ما هم رفتيم . بعضى سالنها داشت كه « نقاشى » و « تابلو » بود . مادام ماركويچ مرا برد [ و ] آنها را نشان داد . مجسمهء كسىكه اين بازى را ساخته ، در مدخل تئاتر « 2 » گذاشته بودند ، در حالتى [ كه ] روى سن بازى مىكرد ، حالش بههم خورده ، بيرونش آورده و مرده است . « 3 » مجسمهاش را به همان حالت ساخته ، در تئاتر « 4 » گذاشتهاند . زنگ زدند . رفتيم در جاى خودمان نشستيم . پرده بالا رفته ، بازى شروع شد . تا ساعت پنج [ و ] نيم تمام كردند . خيلى خيلى بامزه بود . من هيچوقت ، در چنددفعه كه رفتم به تئاتر « 5 » ، لذتى نبردم ، مگر اين دفعه . بيرون آمديم [ و ] رفتيم در جايى كه نزديك اينجا بود در بولوار سنژرمن و جاى
--> ( 1 ) . پيس ( Piece ) ، نمايشنامه . ( 2 ) . در اصل : تآتر ( 3 ) . مولير در سال 1673 م . درحالىكه براى سومين بار مريض خيالى را نمايش مىداد ، دچار تشنجى شد و چند ساعت بعد بدرود حيات گفت . ( فرهنگ فارسى معين ، 6 / 5249 ) . ( 4 ) . در اصل : تآتر ( 5 ) . در اصل : تآتر